تبليغاتX
سهیل آصفی
تقوای ما خاموشی نیست
 

   

       

اینجا می توانید گفتگو با حمید قنبری را در "شهروند" هم بخوانید.

  آپارتمانی متوسط در طبقات فوقانی ساختمانی بلند در خیابان کریم خان زند ، آن ور فروشگاه کورش یا قدس، که دیوارهایش مملو است از قاب عکس های کوچک و بزرگ، دیروز و امروز  ، محل دیدار من با حمید قنبری بود . حمید قنبری ، نام ، و از آن مهمتر صدایی آشناست برای نسل پیش از کودتای ۲۸ مرداد و نیز سال هایی پس از آن. در رادیو ، اولین پیس های انتقادی،فکاهی را اجرا کرد. از اولین پیشگامان خواندن ترانه پاپ در ایران بود . سالیانی پیش از آنکه ویگن ، "دو کبوتر "را که ملودی آن از یک آهنگ اسپانیولی (لاپالوما) برداشته شده بود بخواند، حمید قنبری آن را اجرا کرد . در استودیویی عرق ریخت و دوبله کرد که پرویز خطیبی ، گل سرسبدش بود. ده تیپ رادیویی متفاوت ارائه داد. غالبا فکاهی و انتقاد اجتماعی ، "آقا کوچول" ، "فوفول"، "آقای بی حال " و ... و سالیانی پس از این همه تا آستانه انقلاب ۵۷ در شمار اصلی ترین فعالان سندیکای هنرمندان ایران بود . حالا این نقش پیشه کهنه کار  ما و صاحب صدای مشهور جری لوئیس است، که بیش از ربع قرن از عمر مفید خود را  در خانه نشینی به سر برده و فراموشی یا همان درد بی درمان آلزایمر خوب فرایش گرفته.  پدر شهیار سالهاست که فرزند ترانه سرایش را ندیده است  و بوی خوب گندم بیش از ربع قرن است که عطری نپراکنده در آن خانه خیابان کریم خان زند ؛ فصل ، فصل سرد فراموشیست برای او . دیگر فرقی هم به حال او نمی کند که فرزند ترانه سرا در آن کناره زیبای اقیانوس پسفیک ، آن سوی دیزنی لند ، از "آخرین خبر" بگوید ،  از خبر خودسوزی ترانه کش ، خبر توقیف یک صدای خوش!... ، از پشت هم مصاحبه با میر غضب بگوید و از پشت هم سوزن و نخ بر لب شهر ... دیگر بار چله نشین آوازه خوان شود و  از پی سالهای رفته 1970 ، " قصه دو ماهی " ، "هجرت" ، "نفس" و بی شماره ماندگارهای دیگر، به ساعت مرگ غزل ، هم پیاله ی آن دل کوک خوش آهنگ باشد در میانسالی اوج. همچنان در پی آهوی عشق! .../تا کجا باید دوید؟ / تا کجا باید دوید؟/ یارب بیچاره شدم...

حمید قنبری، در هشتمین دهه عمر ، همچنان شق و رق راه می رود .اندامش  و صدایش همچنان به  آکتوری حرفه ای می برد . انعطاف پذیر و مسلط . اما خب این سال ها ، سال های فراموشیست برای او .   شاید هم از این روست که کمتر به سراغش می روند برای گفتگو . آن هم گفتگویی با یاد ایام رفته . اگر این فراموشی لعنتی که تازگی ها حسابی کلافه اش کرده ، دست از سر او بر دارد ، حمید قنبری ، تو را به آسانی با خود  می برد به روزگارانی خیلی دور ...

  • در سالهای حضور در  "رادیو ایران" ،  می دانم که یار غار پرویز خطیبی بوده اید...

        بله ، من کارم را با او شروع کردم ... خطیبی در کار ،ید طولایی داشت . اگر تگرگ گرفته بود ، مردم می دویدند سر پل ، او همین را سوژه می کرد و می آمد اجرا می کرد ...چیز ساده ای را طوری درست می کرد که همه می خندیدند ... او دست پری در فی البداهه گویی داشت . قبول کنید اگر امروز روز بود ، خطیبی یکی از طنز نویس های بزرگ دنیا می شد ! من دارم به این چراغ نگاه می کنم ، شما هم نگاه می کنید ، نگاه خطیبی چیز دیگری بود . یک دفعه از این یک شعر و مطلبی درست می کرد که آدم می گفت ، این آباژور انقدر خنده داره ؟!

  • شرایط کار خیلی عوض شده ، نه ؟

      بله ، اصلا قابل مقایسه با امروز نیست . پنجاه ، شصت سال پیش بود ...

  • بعد از اینکه "لاپالوما"  رو خواندید ، به عنوان یکی از اولین اجراهای ترانه پاپ در ایران ، دیگه کدام آهنگ بود ؟

والله الان خاطرم نیست . باید شعرهای آنها باشد تا یادم بیاید . ولی یادم هست هر آهنگی که بوی شرقی می داد ، با ملودی های فرنگی ، خطیبی می ساخت ، من می خواندم . ملودی ایرونی کم بود . تا کم ، کم آقای اکبر محسنی آمد جلو  و برای ما آهنگ دو نفره ساخت ، که من و ناهید سرفراز می خواندیم . آنها رنگ و بوی ایرونی داشت .... به این صورت گذشت .

 

  • پس در زمان شما خواندن آهنگ دو نفره هم پا گرفت ..

بله ، ما از همان وقت پی کار رو ریختیم . گفتیم اگر یک دختر و پسر بخواهند بخوانند ، چه کار کنیم . دختری که بیاید بخواند ، آن زمان خیلی کم بود . جز یک خانمی به نام خانم شاهین که در بخش های آگهی با من می خواند .

 

  • آهنگسازان چه کسانی بودند؟

 

اول آقای اکبر محسنی و بعد آقای مجید وفادار.

  • مگر می شود از "مجید وفادار" گفت و از مراببوس نه ، آقای قنبری !

خوب نه ، باید گفت .  فرصتی نشد از وفادار بپرسم ، واقعا چه زمانی و برای چه چیزی این آهنگ را ساختی . کار به دست حسن گلنراقی افتاد و او هم که هنگامه کرد .

  • گمان نمی کنم نیازی به توضیح وفادار ، یا کس دیگری باشد . مرور وقایع پس از ۲۸ مرداد ، همه چیز رو عیان می کنه ..

بله همین طور است . چهل سال است که مردم  این آهنگ رو زمزمه می کنند و می خوانند. متن شعرش رو دوست دارند و به چیز های مختلف تشبیه می کنند ...

  • خب ، این قطعاتی که اجرا می کردید در رادیو  ، بار تند وتیز انتقادی هم داشت ؟ مثلا از دستگاه یا...

بله، داشت . به حکومتم کار داشتیم تا آنجاییکه اذیتمون نکنند . لای زرورق و در استتار بود. هر وقت پیش می آمد جلوی بعضی از مسئولین  با ترس و لرز چیز هایی می خواندیم . آنها هم می گفتند ، چقدر خوب . چرا نمی خوانید از این چیز ها ! یادم است یک شب با دکتر امینی جایی بودیم ، صحبت از این شد که یک کم دست و بال ما بسته است . دکتر امینی هم با آن صدای خاص خودشان گفتند ، نخیر آقا ، نخیر ، بخوانید آقا ، بگویید ، باید گفته شود ... گفتیم اجازه می دهید همین اجرا را امشب از رادیو پخش کنیم ؟، گفت ، بله آقا ، بله . چرا نه .. ما هم همان شب یک شعر انتقادی و برشته خواندیم . یادم است به ما تذکر دادند . گفتیم ، دکتر امینی گفتند . گفتند ، ایشان بگویند ، ما باید حساب کار خودمان را داشته باشیم . همیشه سانسور بوده است ...

  • شما ار پایه گذاران سندیکای هنرمندان تئاتر بودید ، فکر کنم سال ۴۸ بوده ، چه انگیزه ای داشتید برای تاسیس سندیکا در آن زمان ؟

 آرزو داشتم همه کارهایم را ول کنم ، فقط یک سندیکا به وجود بیاورم ، برای پشتیبانی از هنر مندان . جایی نبود از ما پشتیبانی کند . حقوق هنرمندان را می خوردند و.... می خواستم ، خودمان قدرت پیدا کنیم . وقتی سندیکا قدرت داره ، هنرمندان حقوقشان مشخص است .

  • امکانات مادی هم از طرف دولت ، به شما تعلق می گرفت . نه ؟

بله ، یادش بخیر ، آقای پهلبد کمک مالی زیادی به ما کرد . خانه ای برای ما اجاره کرد که پانزده ، شانزده اتاق داشت ، دست ما باز شده بود ...دیگر پشتوانه ای داشتیم . هر کس کارش گیر می کرد می آمد سندیکا . کافی بود سندیکا یک تذکر به تهیه کننده بدهد ...

  • می دانم زنده یاد فردین هم برای راه اندازی سندیکا ی هنرمندان کمک زیادی کرده ، چطور با او آشنا شدید ؟

اولین بار که فردین رو دیدم ، در میدان ۲۴ اسفند بود در یک فیلم سینمایی . یادم است با شهیار رفته بودیم ، همان موقع ، به شهیار گفتم ، این آدم معروفی می شه . شهیار هم به شوخی گفت ، خدا نکنه پدرم از یه چیزی خوشش بیاید ... ولی دیدیم همین طور هم شد . سوکسه ، بی نهایت . حتی نمی توانست برود یک رستوران غذا بخورد . همه چیز داشت . دست بخیر بود . یک روز از کار سندیکا خسته بودم ، رفتم دفترش ، گفتم می خواهم از کار ، استعفا دهم ، گفت نمی شود ،من چه کار می توانم بکنم ؟ گفتم هر وقت من زنگ زدم باید بیایی یک گوشه کار رو حل کنی .... آن قدر از نظر مادی دست و دل باز بود .. محل سندیکا را گرفته بودیم . ماهی هشت هزار تومان هم در آن زمان می گرفتیم . خانه را که تحویل گرفتیم ، فرستادم عقب فردین ، آمد و گفت ، اول باید چند تخته فرش بگیریم و.... یادم می آید ، مبلمان را فروزان خرید. ده هزار تومان داد ، دو دست مبل خرید . فردین هم شش تخته فرش بزرگ آورد . سندیکا رونقی گرفت . فرش دار شد ...

  • مثل اینکه خانم دیبا هم کمک کردند ؟

 بله ، یک روز ، فرح را دعوت کردیم و آمد افتتاح کرد . گفت، من  تابلویی ، چیزی ، نمی بینم . گفتم ، خب ، قربون پول نداشتیم . گفت ، فردا عصری بفرستید کسی بیاید دفتر ، من تازگی ده تا تابلو خریدم . هفت ، هشت تا بدهم برای شما بیاورند. گفتند ، خودت بیا انتخاب کن . گفتم ، نه قربون ، شما انتخاب کن . من چه می دانم . یادم می آید تابلوهایی از ژازه طباطبایی بود و... یک روز امیدوارم با شما بنشینیم و از تاریخ سندیکا بگوییم .

·    حتما . راستی ، در حشر و نشر با آدمی مثل نوشین ، به حزب توه ایران جلب نشدید؟

نه،نشدم.

·    چرا؟

خب من اصلا از سیاست خوشم نمی آمد. حزب ایرانی ها هم می آمدند. ولی من از کار سیاسی خوشم نمی آمد ، چون نه می خواستم وزیر و وکیل شوم ، نه اینکه سرم برود بالای دار. به نوشین گفتم ، اگر با شما بیایم ، نمی توانم از شما دل بکنم  و آن وقت معلوم نیست که سر از کجا در  می آورم . به خصوص حزب توده که رنگ و بویی داشت ...

·     در مجموع چند تا کار روی صحنه داشتید؟

ولله خوب به خاطر ندارم . حدود چهل تا...

·         مثل ؟

"دختر شاه پریان" ، " یوسف و زلیخا" ، " مریض خیالی" ، " میشل استروگف" ، " نادر و فتح هندوستان" ،  "انقلاب مشروطیت" ، "رموئوژولیت" و...

  • چه سالی وارد سینما شدید؟

۱۳۳۰  وارد سینما شدم .

  • با چه کاری ؟

با فیلم "دستکش سفید" . خطیبی آمد سناریوی قشنگی آورد ، من و ناهید سرفراز بازی کردیم .  او با من آواز می خواند . سی ، چهل سال است از ناهید هیچ خبری ندارم . به هیچ وجه !... 

  • چند تا کار سینمایی دارید ؟

 شانزده تا فیلم بازی کردم . اولی "دستکش سفید" بود . آخری ، "عمو نوروز" با سیامک یاسمی.

  •  و شهیار به دنیا آمد...

حالا نمی خواهم وارد جزئیات شوم...

  • خب جزئیات نه ، ولی می خواهم دو کلمه هم از شهیار بگویید .

شهیار ، از ازدواج اول من بود در ۱۳۲۹ . شهیار و شهره محصول این ازدواجند .

  • حین کارها ، شهیار را سر صحنه می بردید؟

 بله ،یادم هست اولین بار ، من یک فیلمی بازی می کردم ، حسن خردمند کارگردان بود . هر بچه ای را ما می گرفتیم در بغلمان بازی کنیم ، گریه می کرد تا یک روز ، شهیار که آن زمان چهارساله بود، را آورده بودند سر صحنه ، قرار بود من بغلش کنم ، صحبت کنم ، بدم ناهید سرفراز بغلش کند و... خیلی نقشش را قشنگ بازی کرد . کنار استخر می دوید . با یک توپ بازی می کرد ، انقدر بود ... یک فیلم دیگر هم بازی کرد. نقش یک جوانی را بازی کرد . نصرت کریمی ، کارگردانش بود . نام فیلم در خاطرم نیست.

  • "خانه خراب" بود . این اولین نقش شهیار بود. نقش یک جوان عاشق پیشه ، با زنده یاد جمیله شیخی و.. همبازی بوده. خود نصرت کریمی هم نقش اول را دارد.

 

. بله ، خوب بازی کرد آنجا .من فکر می کنم اگر شهیار ، پشت کار سینمایی رو می گرفت ، موفق می شد ...

  • "شام آخر " رو هم کارگردانی کرد ،  زنده یاد فنی زاده بازی می کنه؛ به هر حال، زود ول کرد و رفت !...

بله ، نمی دانم چطوری هست که جوانان ول می کنند و می روند ....

  • به خاطردارید زمانی را که شهیار "قصه دوماهی" رو نوشت؟ بابک بیات آهنگشو ساخت و گوگوش خوند. می شنیدم ، شهیار یک جا می گفت هر کمپانی کار رو می بردند کسی حاضر به ضبط کار نبوده ، می گفتند این ترانه برنامه کودک است و نمی فروشد ...

بله ، همین طور است . خب چیزهای  نو و تازه را در زمان خودش خیلی ها درک نمی کنند.  یادم می آید ، خیلی قبل از اینکه "قصه دوماهی "را بگوید ، شعر می گفت ، اما نمی خوند . من از همان زمان از صدایش خوشم می آمد. وقتی دو نفری بودیم ، شعری رو که نوشته بود می خوند ... از من هم در سرودن شعر ارثی نبرده ...

  • خانه پدری شهیار کجا بوده ؟ به قول معروف بچه کدوم محله؟

جاده قدیم شمیران ، بالاتر از سه راه زندان  ، کوچه حمید . شماره ۱۱

  • حالا مردم ، فردا می رن اونجا ، آدرس دقیق دادید ...

(می خندد و مکث می کند) ، نه ، مهم نیست . همه می دانند ...

  •  به هر حال ،در کارهایی که از لس انجلس می یاد ، وقتی آدم دقیق می شه ، می بینه ، باز شهیاره  که داره یه چیزا ی نسبتا متفاوتی می گه ...

بله ، همیشه همین طور بود. می خواست که آزاد باشه . آن زمان هم چند تا گرفتاری برایش ایجاد شد . لندن رفت . بعد از چند سال آمد تهران، که ای کاش همانجا مانده بود ... بعدها با یک خانم فرانسوی ازدواج کرد و پسرش ، "لورکا" به دنیا آمد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 


 

132639.jpg

 

 

 

 

در بستر و اتمسفری ناموزون، کارگران،دهقانان و سربازان روسی با پیشگامی جنبش روشنفکری آن دیار، در آن "ده روز" شهره که گفتند "دنیا را تکان داد"، فصلی دیگر از تاریخ تحول جوامع بشری را رقم زدند. امردادگان "خانه"، یادها دارد در دل. همه سوزان... این بار می خواهیم پرشتاب و گذرا از یکی از خیزش های ناکام اما ماندگار "جمهوریخواهی" در ایران بگوییم. نزدیک به یک قرن تمام از قیام به خون خفته افسران خراسان گذشت. سالیانی بس دورترک در خطه ای "شیخ محمدخیابانی" پرچم رزم بر افراشته بود و در خطه ای دیگر "کلنل محمدتقی خان پسیان"،"جمهوری خواهی" را برای خلقان هجی می کرد. "میرزا کوچک" را نیز از خاطر نمی بریم که در انبوه جنگل های گیلان به قلب شب می زد... در روزگارانی که خواست مستقیم حاکمیت سرمایه جهانی، سلطه بی قید و شرط بر کشورهای عقب نگاه داشته شده بود، جنگ جهانی اول تازه پایان گرفت. کنفرانس صلح پاریس بر پا شد و انقلاب اکتبر با هدایت و پیشگامی ولادیمیرایلیچ اولیانوف(لنین)، طعم پیروزی و رهایی را به مردمان جهان چشاند. حالا ملل مختلف در چهار گوشه گیتی به تکاپویی دیگر دست یازیدند. جنبش های رهایی بخش جهان ، یکان، یکان، آهنگ، دیگر کردند. از آن جمله اند نهضت های رهایی بخش میهن ما در یکصد ساله اخیر. اوضاع در هم و برهمی بر ایران حاکم است. فئودال ها، خان ها و سران ایلات و عشایر دست به غارتگری می زنند. کارمندان ارشد، صاحبان مناصب عالی رتبه دولت و اهل دیوان و دفتر نیز از هیچ خلافکاری کم نمی گذارند. "وعاظ السلاطین"، خرقه ریا به تن کرده و توده را جان به لب رسانده اند. کار از دست دولت مرکزی خارج شده و آریستوکراسی و حاکمیت اعیان و اشراف بر جان،مال و ناموس توده ها مستقر شده و مملکت را به وادی اضمحلال سوق داده است... در چنین حال و هوایست که سردار خراسانی ما شال و کلاه کرده و راهی سرزمین شوراها می شود. حکومت شوراها نوپاست و درگیر با گرفتاری های خود. در همین مقطع زمانیست که کلنل محمد تقی خان پسیان، خطاب به دیگر همرزمش، ماژور علی رضا خان، معروف به "شمشیر" قلمی می کند، « ما باید ریشه های ننگین خیانت را از جا کنده. اصول آریستو کراسی را از مملکت نابود سازیم! عزم آهنین ما، سلاسل و قیودات ارتجاعی را از هم گسسته و تمام موانع و عوائق را در هم می شکند. » شاید نام "پسیان" امروز برای غالب مردم با آن خیابان پر ترافیک شمال پایتخت بیشتر آشنا بنماید تا کارنامه مبارزاتی بلند بالای او. محققان تاریخ معاصر ایران،"کلنل پسیان" را در شمار نوابغ تاریخ معاصر میهن ما عنوان کرده اند. در شمار آن یلان نوجو پس از انقلاب بزرگ مشروطیت که برای بهروزی توده بی چیزان یک کشور توسعه نیافته به میدان رزمی نابرابر شدند. نمی توان از ارتباط تنگاتنگ کلنل با "خیابانی" چشم پوشید. در میانه همین تعاملات است که درست کوتاه زمانی پس از به ثمر نشستن انقلاب مشروطیت، این یاور کلنل بر نارسایی های یگانه انقلاب بزرگ منطقه در آن زمان انگشت گذارده و احتمال گردباد پس از پیروزی انقلاب را یادآورمان می شود. او هشدارمان می دهد که غافل نشویم حتی یک لحظه از حضور و پاگرفتن ارتجاع! در یک هزار و دویست و نود و نه خورشیدی به خاطرمان می آورد که اگر زودتر نجنبیده و دست به کار نشویم، استبدادی بس هولناکتر از پیش، پس از به ثمر نشستن یک انقلاب مترقی، آوار سر توده های بی پناه می شود... او در تاریخ مذکور، خطاب به جمع بزرگی از حاظران می گوید: « ... گویا 15 سال است، اداره مشروطه دارید و هیچ یک از شما نمی دانید کدام قانون از تصویب مجلس گذشته و کدام یک نگذشته است!... » او هوشمندانه به علت العلل این رنج پرشماره مردمان زیر طوق استبداد اشاره کرده و می گوید ، « حکومت مستبدانه اشراف، شما را در تخت تازیانه های خونین خود به این حالت انداخته... حکومت آریستوکراتیک که در مملکت ما حکمران بوده،مشئوم ترین آثار خود را در مملکت باقی گذاشته... محو و نابود باد حکومت آریستوکراتیک!» "کلنل پسیان"، اصلا آذربایجانی است. در یک هزار و سیصد و نه خورشیدی در تبریز چشم به جهان گشود. پسیان تا 1323 ، در تبریز به تحصیلات فارسی و عربی و منطق و مقداری از "علوم جدیده" و"السنه خارجه" اشتغال داشته است. او در سال 1324 برای تکمیل تحصیلات به تهران آمده و وارد مدرسه نظام می شود. اما پیش از پایان دوره تحصیلات در مدرسه، به امر وزارت جنگ در سال 1329 ، با رتبه نایب دومی داخل خدمت می شود. گفته اند که "پسیان" تا درجه سلطانی نیز پیش رفته است. او به ژاندارمری منتقل و تا درجه یاوری ارتقاء می یابد. پسیان در خلال جنگ جهانی اول یعنی مقطع زمانی 1297-1293  به میدان رزم می شود. او پس از این همه است که برای معالجه ورم کبد خود به آلمان سفر می کند و در این کشور به خدمت هوانوردی مشغول می شود. او در آلمان به تحصیلات ریاضیات عالیه و موسیقی اهتمام می ورزد. واپسین سالهای اقامت سردار قیام به خون خفته خراسان در آلمان،مصادف است با اوجگیری جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی آلمان. کلنل در همین سالها، اپتدا راهی اتحاد شوروی می شود و بازگشت دوباره به ایران! ورود او به میهن، همزمان است با جنبش رهایی بخش مردم گیلان. کلنل، راهی بندر انزلی می شود. سردار قیام خراسان در کشاکش این درگیری هاست که سرانجام در روز دهم مهرماه یک هزار و سیصد خورشیدی در تپه های جعفرآباد قوچان، در یک درگیری خونین جان می بازد. گفته اند که رهبر قیام افسران خراسان که در سلسله جنبش های پر اهمیت جمهوریخواهی ایران به حساب می آید با اندیشه های سیاسی و اجتماعی رهبر انقلاب اکتبر آشنا بوده و حتی آن هنگام که "روتشتین"( نماینده اتحاد شوروی) از راه آسیای میانه (عشق آباد) و خراسان، عازم تهران بوده، در مجلس ضیافتی که در مشهد به افتخار ورود او به همت کلنل برگزار می شود، ابراز امیدواری ایرانیان را به انقلاب سوسیالیستی اکتبر، لنین و نیز دولت نوبنیاد شوراها ابراز کرده است. بررسی گذرای زندگانی و مبارزات پسیان بی شک همان سیر تاریخی تحول در تکوین شخصیت دموکرات های انقلابی را به خاطرمان می آورد. اسناد تاریخی واگویه مان می کنند که دموکرات های انقلابی، همواره نسبت به مارکسیسم، علاقه فزاینده ای نشان داده اند. اما به گفته "ک.ن.بروتنتس" در جلد دوم "انقلاب های رهایی بخش ملی دوران معاصر"، این نیز آشکار است که حتی در شرایط مساعد نیز، نزدیکی دموکراسی انقلابی به مارکسیسم، روندی پیچیده و دراز مدت است...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

اینجا می توانید مطلب را در "روز" هم بخوانید.

فخری خوروش (اسودی)، بازیگر توانای تئاتر و سینمای ایران از دیروز تا امروز راهی دراز را پیموده. او از بازیگران دهه ی سی سینمای ایران است. خوروش، کار خود را در سینما در سال 1334 با فیلم"برای تو "،(جمشید شیبانی، صادق بهرامی) آغاز کرد. او در فاصله سالهای 1334 تا 1338 در هفت فیلم بازی کرد که عبارتند از: "برای تو"(جمشید شیبانی، صادق بهرامی، ۱۳۳۴) ، "مستشار جزیره"(اکبر دستورز، جمشید شیبانی، ۱۳۳۵) ، "بهلول"(صادق بهرامی،1336 )، "لات جوانمرد"(مجید محسنی ، ۱۳۳۷)، "همه گناهکاریم"(عزیز رفیعی،  1337)، "آسمون جل"(نصرت الله وحدت ، 1338). خوروش از اواخر دهه ی چهل، به همراه موج نو سینمای ایران، بار دیگر به سینما بازگشت و در فیلم های مختلفی بازی کرد که تعداد این فیلم ها تا سال 1365 بیست و شش فیلم بود. شاخص ترین این فیلم ها عبارتند از:"طلوع" با همراهی گوگوش و جمشید مشایخی، ( هراند میناسیان، سلیمان میناسیان، 1349) ، "آقای هالو"، با همراهی علی نصیریان و عزت الله انتظامی(داریوش مهرجویی،1349)، "نفرین" با همراهی بهروز وثوقی و جمشید مشایخی (ناصر تقوایی، 1352)، "شازده احتجاب" (بهمن فرمان آرا، 1353)، "شطرنج باد" (محمد رضا اصلانی، 1355)، "سوته دلان"(علی حاتمی، 1356) و ....
چندین سریال تلویزیونی شاخص از جمله سریال تلویزیونی"تراژدی امیرکبیر" و ایفای نقش "مهد علیا" توسط او در این سریال از جمله آثار در خور توجه کارنامه هنری خوروش در سالهای پس از انقلاب 57 است. کارنامه هنری گذشته تر این بازیگر کهنه کار کشورمان نیز مالامال نام است و یاد. آلبوم دیروزهای او آنقدر صفحات پرشماره ای دارد که در وقت کوتاه یک گفتگو، مجالی برای تورق همه آنها دست نمی دهد. همه یاد است و همه خاطره. تصاویر بسیاری از پی اس هایی که در شمار درخشانترین آثار ادبیات دراماتیک جهان محسوب می شوند. و حضور دمادم دوست و همکار سفر کرده خوروش، زنده یاد جمیله شیخی در لباس ها و گریم های بسیار متفاوت روی صحنه، بیش از همه در این آلبوم ها جلب نظر می کند. به سراغ خانم بازیگر رفته و با او از سالهای رفته گفته ایم.

*آن سالها رفتند،پیوندها گسست*

* خانم خوروش،شما، هم در سینما و هم در تئاتر ید طولایی دارید. می خواهم بدانم بعد از گذشت همه این سالها، امروز خود را بیشتر یک بازیگر تئاتری می دانید یا سینمایی؟

من خود را در اولین نگاه یک بازیگر تئاتر می دانم! کسی که تئاتر کار کرده همه وجودش تئاتر است. همه عمر هنری ام با افراد لایق و برجسته ای که هم اکنون از بهترین هنرمندان مملکت ما به شمار می روند گذشته است. افرادی مانند آقایان انتظامی، نصیریان، مشایخی، والی، رکن الدین خسروی، و مهمتر از همه زنده یاد خانم جمیله شیخی که مدت بیست سال تمام در عرصه نمایش دوشادوش هم به فعالیت پرداختیم.

* شنیدم که شما با زنده یاد خانم شیخی خیلی نزدیک بودید. نه؟

(بغض می کند )بله. خیلی زیاد. ما دیگر عضو یک خانواده شده بودیم، شب و روز با هم بودیم. ممکن بود دوازده، سیزده ساعت در تئاتر باشیم و بقیه را هم در خانه که هشت ساعت آن را می خوابیدیم. در اكثر كار هاى صحنه اى هم من و آقای نصیریان و انتظامی با هم بوديم، اين همكارى به شكلى بود كه در آن سال ها به ما لقب «سه تفنگدار» را داده بودند. آن روزها همه با با هم بودیم . چون انس فوق العاده ای به تئاتر داشتیم.

* خب انگار همدلی ها هم بسیار بیشتر بوده. این شتاب روز افزون و خردکننده زندگی امروز نبوده و همیاری ها اصلا چیز دیگری بوده است...

بله، آن زمان، وقتی یکی از کارگردان ها، تئاتری می گذاشت، قبل از اینکه کار به اجرای عمومی برسد، همه کارگردان های اداره تئاتر را دعوت می کرد برای دیدن اجرا و خود ما هم یکدیگر را نقد می کردیم. همدیگر را دربست قبول داشتیم. نه حسادتی بود، نه کارشکنی و نه خودنمایی! متاسفانه همه چیز به پایان می رسد و تمام می شود. عمر این بیست ساله هم بالاخره تمام شد و هرکس دنبال سرنوشت خود رفت. راهی جز ادامه کار هنری نبود. یا فیلم سینمایی بود و یا سریال تلویزیونی. آن پیوند مستحکمی که میان ما وجود داشت از هم گسسته شد و تنها مشتی از خاطرات برای ما باقی ماند.

* دوره ای که از آن می گویید عمدتا همان زمانی بود که تلویزیون "ثابت پاسال" رونقی داشت؟

بله، همان دوران بود. آن زمان "ثابت" تلویزیونی راه انداخته بود. ما برای ده، دوازده سال هر هفته به این تلویزیون، تئاتر زنده می دادیم و برای اینکه برای اجرا آماده باشیم مجبور بودیم روزی شش هفت تا پی اس تمرین کنیم. حالا علاوه بر این،در حین آماده شدن برای اجرای زنده تلویزیونی، مشغول آمادگی برای اجرای صحنه نیز بودیم. پس از مدتی تلویزیون "ثابت"، دولتی و به "تلویزیون ملی ایران" تبدیل شد و پیوند ما نیز گسسته شد.

*پی اس ها*

*من نگاهی به عناوین پی اس هایی که در کارنامه شماست می کردم. دیدم خب یک سری تکست های خارجی بوده و تعداد زیادی هم ایرانی. درباره این متون ایرانی که آن زمان اجرا می شد برای ما بفرمایید.

 خب متون نمایشی ایرانی به نوبه خود از پشتوانه های محکمی برخوردار بودند. مثلا به یاد دارم تئاتری را که من با آقای عباس جوانمرد کار کردم، تئاری به نام "خانه بی بزرگتر"، تئاتر قرص و محکمی بود. پرمحتوا  و پر اکشن بود. که در ان زمان بسیار هم مورد توجه قرار گرفت.

*این کار، بعد از "بلبل سرگشته" علی نصیریان بود؟

بله، بعد از آن کار اجرا شد."بلبل سرگشته" هم می دانید که بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت. "سیاه" آقای نصیریان هم همین طور بود. اما از متون ایرانی که پرسیدید باید به"عروس" نوشته خانم فریده فرجاد هم اشاره کنم که توسط من و آقای انتظامی اجرا شد.

*و شاخص ترین پی اس های خارجی که اجرا کردید،چه بودند؟

"فلورانس نایتینگل"، "معجزه در آلاباما" نوشته هلن کلر بود که با داوود رشیدی کار کردم. "یرما" اثر فدریکو گارسیا لورکا و.... ببینید، وقتی به شما می گویم ما دوازده سیزده سال هر هفته در تلویزیون اجرا داشتیم، این یعنی بیش از هفتصد نمایش! تازه به غیر از تئاتر صحنه ای. اگر آنها را هم اضافه کنید چیزی حدود هشتصد نمایش می شود. بسیاری از این پی اس ها از آثار برجسته ترین نویسندگان جهان محسوب می شدند.

*ورود به سینما و آقای هالو*

*خب خانم خوروش چطور شد که به وادی سینما وارد شدید؟

من با "دست های آلوده" ژان پل سارتر وارد این عرصه شدم. آن زمان اصلا اسم سارتر را هم نشنیده بودم. زمانی که در تئاتر کار می کردم، آقای مجید محسنی که مشغول تدارک دیدن فیلم سینمایی خود بود مرا برای بازی در این فیلم انتخاب کرد. من با فیلم "لات جوانمرد" به عرصه سینما وارد شدم. مشغول بازی در "لات جوانمرد" بودم که فرخ غفاری از پاریس بازگشت. او دنبال بازیگری برای ایفای نقش در فیلم"جنوب شهر" خود می گشت. من انتخاب شدم و در این فیلم هم بازی کردم.

*و دیگر به شکل حرفه ای سینمایی شدید؟

خیر. من بعد از این دو فیلم دیگر هیچ کاری در عرصه سینما نکردم. به فعالیت خودم در تئاتر ادامه دادم. در این مدت سه نمایش "محاکمه هاری دوگان"،"دختر آتیش پاره" و "تانیا" را اجرا کردم. پس از آن به فرهنگ و هنر منتقل شدم و دیگر فقط در تئاتر به کارم ادامه دادم.

*و فصل " آقای هالو" فصل دیگری بود! بفرمایید به ما که چطور برای ایفای یکی از نقش های ماندگارتان، نقش یک زن بدکاره با اجرایی بدیع که در "آقای هالو" ی مهرجویی داشتید، انتخاب شدید؟

خب این مربوط به زمانیست که مشغول بازی در تئاتر "هالو" به نویسندگی و کارگردانی علی نصیریان بودم. آقای مهرجویی تصمیم گرفتند از این نمایش فیلمی بسازند. ایشان به ما گفتند که تنها در صورت بازی گروه تئاتری ما این فیلم را می سازند. اپتدا با راضی نمی شدیم. به اصرار آقای نصیریان توافق صورت گرفت و فیلم "آقای هالو" ساخته شد.

*خانم خوروش، شما در این فیلم بسیار خوب از پس ایفای نقش یک زن بدکاره شوخ و شنگ، اما تنها، اما خسته، اما بی سرانجام بر آمدید. می خواهیم برای اولین بار از زبان خود شما بشنویم که چطور به این نقش نزدیک شدید و آن را درآوردید؟

اپتدای کار به دلیل نا آشنایی با روحیات چنین زنهایی با مشکل رو به رو بودم. اما باید نقش را در می آوردم. چهار،پنج بار به آقای نصیریان که کارگردانی تئاتر"هالو" را بر عهده داشتند گفتم « آقای نصیریان! به خدا من روم نمی شه. نمی خوام کار کنم.» و نصیریان می گفت « اگر تو این نقش را بازی نکنی، اصلا این تئاتر را کنار می گذارم.» ما با "هالو" می خواستیم درد این طبقه اجتماعی را بگوییم...

*و شروع به تحقیق میدانی هم کردید برای در آوردن نقش؟

بله. سه بار به اتفاق خانم و آقایی از آشنایان به محله"شهرنو" رفتم.

*چه دیدید در آنجا؟ برای ما بگوییید لطفا.

دفعه اول که بهت زده برگشتم. آنقدر بهت زده بودم که سه یا چهارشب اصلا نتوانستم بخوابم. مناظر عجیب و غریبی دیدم .بار دوم که آنجا رفتم، مساله برایم قابل هضم تر بود. بار سوم حالت عادی خود را باز یافتم. با زن های آنجا گفتگو می کردم. یادم هست یک بار یکی از زن ها دست به کمر خود زد و گفت،«حالا می خوای ادای منو در بیاری!» من گفتم،« نه خانم جان من ادای کسی را در نمی آورم. می خواهم درد شما را به جامعه نشان دهم.» او خیلی خوشش آمد. سولات زیادی از زن ها می کردم.

* مثلا؟*

مثلا از آنها می پرسیدم وقت برای شما چه ارزشی دارد؟ خب وقت برای ما مهم است. چون کار مفیدی انجام می دهیم. اما برای این گروه تنها در حد راه انداختن یک مشتری اهمیت دارد!

*و خودتان از در آوردن این نقش راضی هستید؟

بله. من در تئاتر "هالو" چنان زن بدی را بازی کردم که هرکس در هر لحظه با یک نگاه می فهمید او چه کاره است... مهرجویی هم تئاتر را دیده بود. یک روز به من گفت، « من می خواهم زنی را بازی کنی که همه بفهمند فاسد است، اما هالو نفهمد!» و من این کار را کردم. این حرف داریوش مهرجویی برایم فوق العاده بود. نقش تئاتری را تعدیل کردم و کار همان چیزی شد که در "آقای هالو" دیدید.

*"نفرین" تقوایی و "شطرنج باد" اصلانی را به تازگی دیدم. کار های خوبی بودند. شما در برابر بهروز وثوقی و جمشید مشایخی در "نفرین" بازی می کنید. در "طلوع" هم با خانم گوگوش همراهید. برای ما از ارتباطی که با این کار تقوایی برقرار کردید بفرمایید.

بله،"طلوع" کاری بود که در 1349 با گوگوش و جمشید مشایخی بازی کردم. اما "نفرین" از کارهای شاخص سینمایی من است.از ناصر تقوایی بسیار یاد گرفتم. او یاد داد که یک رل یک دقیقه ای هم می تواند رل اول فیلم باشد. در "نفرین" من نقش یک زن آبادانی را بازی می کنم که شوهری معتاد دارد. نقش شوهرم را جمشید مشایخی بازی می کرد. بهروز وثوقی هم در نقش یک نقاش ساختمانی که در خانه ما کار می کرد در این فیلم بازی کرد. در "نفرین"، پیرمرد تاریخ است. زن، زمین. " شطرنج باد" هم کار بسیار خوبی با آقای اصلانی بود که متاسفانه زمان پخشش به بعد از انقلاب رسید و اکران نشد.

*از "آقای هالو" که حرف می زدیم داشتم فکر می کردم که چطور می توان یک تعریف کلاسه شده برای تصویر کردن روابط خصوصی در سینما ارائه داد. چون می دانید، مثلا در فیلمی مانند "آخرین تانگو در پاریس" یا این اواخر"دریمرز"، کسی مانند "برتولوچی" لابد بر اساس یک سری بالا و پایین کردن ها به نتایجی رسیده است که آنگونه این حیطه را تصویر می کند. البته این حد پرداختن به موضوع برای خیلی ها هنوز غامض است. خب این مساله با آنچه که زمانی در سینمای فارسی اتفاق می افتاد خیلی فرق دارد. واقعا شما با توجه به تجربه خود، فکر می کنید این حد و مرز کجاست؟

ببینید، آنچه که در فیلم های فارسی گذشته مطرح می شد، نود و نه درصد زائد و بی دلیل بود. ولی شما از "آخرین تانگو در پاریس" گفتید. من این فیلم را در پاریس دیدم. آن زمان همه می گفتند "مارالون براندو" نباید در این فیلم بازی می کرد. ولی من در همان زمان با وجود جوانی و تجربه کاری اندکم، گفتم تمام آنچه که در آن صحنه ها وجود داشت، لازمه کار بود!... باید دید که هدف و انگیزه تنها سوءاستفاده از ظواهر ناسالم است یا برای انتقال مفاهیم و موضوعات مهم و حساس اجتماعی مثلا بیان دردها و احساسات یک طبقه خاص اجتماعی است. اگر هدف بیان درد است، دیگر به بی بند و باری و برهنه شدن چه نیازی است. می توان با یک بازی خوب همه آن حس ها را به تماشاگر منتقل کرد.

*فعالین تئاتری ایرانی در لوس انجلس *

*شما در طول سالهای اخیر مرتب بین ایران و امریکا در سفر بودید. تعدادی از فعالین تئاتری ایرانی خصوصا در شهر لوس انجلس این روزها مرتب کارهایی را روی صحنه می برند. آثاری که شاید به جرات بتوان گفت غالب آنها از بی کیفیت ترین و بی محتواترین تئاترهای داخل ایران نیز به مراتب بی کیفیت ترند. فکر می کنید چرا؟

بله. اگر سطح تئاترهای ایرانی لوس انجلس تا حد متوسط هم می بود من هم می ماندم و آنجا کار می کردم. ولی هر بار که به یک تئاتر ایرانی رفتم واقعا وحشت کردم! آنجا همه چیز پوچ تر از پوچ شده است. در یکی از سفرهایم به امریکا، به دعوت شهره آغداشلو و هوشنگ توزیع، آخرین کارشان را روی صحنه دیدم. تا حدودی برای من قابل قبول به نظر رسید. شهره و هوشنگ از من خواستند که در کار بعدی با آنها همکاری کنم و به ایران باز نگردم ولی وقتی که تئاتر سوم آنها را دیدم، فهمیدم که اصلا قادر نیستم با آنها هم کار کنم. ایرانی ها درآنجا به قدری بد عادت شده اند که جز خندیدن هیچ انتظار دیگری از تئاتر ندارند.

*وضع اقتصادی فعالین تئاتری ایرانی در لوس انجلس چطور است؟

اکثرا وضع اقتصادی خوبی دارند. زندگی خود را از همین طریق می گذرانند و اجراهایی را به صورت تور در سراسر ایالت های امریکا و حتی در اروپا می گذارند. در لوس انجلس وقتی تئاتری می گذارند، فقط روزهای شنبه و یکشنبه اجرا دارند. بعضی از این اجراها دو سال ادامه پیدا می کند. آنها استفاده های زیادی می برند. ولی برای من مساله اقتصادی یک سوی قضیه است و این که سطح کارم را آنقدر پایین بیاورم سوی دیگر قضیه است. فکر می کنم امروز سن هنری من آنقدر بالا رفته که حیف است آن را به آسانی بازیچه کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 اینجامی توانید گفتگو با نسرین سلطانخواه،عضو هیات رئیسه شورای شهر تهران و از اعضا ائتلاف آبادگران ایران اسلامی را درباره انتخابات اخیر و ترکیب کابینه محمود احمدی نژاد در "روز" بخوانید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت   توسط سهیل آصفی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا می توانید مطلب را در "روز" هم بخوانید.

 

دیروز "کبری رحمانپور"، دیروزترکش "افسانه نوروزی" و "فاطمه" و امروز "م. ع" . و فردا؟!... در روزهای اخیر بار دیگر بحث کهنه دفاع مشروع با مطرح شدن پرونده زنی که در شمال کشور برای دفاع از ناموس خود در برابر یک مرد باجگیر مرتکب قتل شده است فعالین حقوق بشری و فعالین پیگیر جنبش زنان  ایران را به تکاپو واداشته است.  حکم اعدام و قصاص زنی که تنها برای نامش به "م.ع" اکتفا شده است در دادگاه تجدیدنظر در حالی به تائید می رسد که در ماههالی اخیر نظام اسلامی به دلیل به دار آویختن دو نوجوان به جرم تجربه رابطه جنسی با یکدیگر در استان خراسان مورد شدیدترین انتقادات محافل حقوق بشری در سراسر جهان قرار گرفته است.حالا، یک ماه بیشتر وقت باقی نیست برای نجات "م.ع" از اجرای حکم اعدام. در این فرصت کوتاه مقالاتی توسط برخی از روزنامه نگاران و فعالین زن کشورمان در این خصوص انتشار یافته است. پیگیری ها اما تاکنون نتیجه ای به دست نداده و تنها راه رهایی این زن از حکم قصاص پرداخت دیه کامل مرد مسلمان توسط اوست. مبلغی در حدود بیست و پنج میلیون تومان! یک ماه فرصت برای پرداخت دیه باقیست . شماره حسابی برای دریافت کمکهای مردمی در سایت زنان ایران به این منظور اختصاص داده شده است. و اما گره و دامنه موضوع، چیزی بیش از این همه است. دفاع مشروع يا دفاع قانوني از منظر صاحب نظران، عبارت است از توانايي بر دفع تجاوز قريب الوقوع و ناحقي كه نفس ، عرض، ناموس ، مال و آزادي خود يا ديگري را به خطر انداخته است . بحثی بس پردامنه که حتی در موارد خاص سیاسی نیز این واژه کارایی خاص خود می یابد.تا آنجا که، حقوقدانان، دامنه این همه را حتی اعتراضات مشهور عبدلله اوجالان مخالف سیاسی کرد در برابر چکمه پوشان  ترک و اعتصاب غذای گسترده اکبر گنجی،روزنامه نگار مخالف ایرانی هم عنوان می کنند. به دیگر سخن، به گفته صاحب نظران، دفاع مشروع قدرتي بازدارنده با هدف جلوگيري از خطرهايي است كه رهايي از آن جز با ارتكاب جرم ممكن نيست ولي دفع و جلوگيري از خطرهاي مذكور هيچ گاه نبايد با انگيزه انتقام جويي و آزار و اذيت تؤام باشد. از اين رو، اعمال دفاعي از يك سو به شرط ضرورت و از سوي ديگر به شرط تناسب مقيد شده است. گفته می شود، بشر تا حد امكان در مقابل عملي كه ناعادلانه و غير مشروع شناخته شده سر تسليم فرود نياورده و دفاع در برابر چنين عملي را جزء حقوق طبيعي خود به شمار آورده است زيرا : یکم، انسان به تبعيت از غريزه هنگام خطر به مقابله به مثل مي پردازد. دوم، آن را نوعي حق براي خود و نوعي تكليف نسبت به ديگران مي داند . سوم، روابط انساني و بالاخص اجتماعي ايجاب مي كنند كه افراد به اين مطلب آگاه باشند كه در صورت حمله و تهاجم ناعادلانه ، ديگران ساكت نخواهند نشست و قانون نيز اين « ديگران » را چنانچه در شرايط دفاع باشند مجازات نخواهد كرد .

 

 

 

 

دالان بی سرانجام

 

 مساله دفاع مشروع در قوانین جزایی فعلی جمهوری اسلامی به دالانی بی سرانجام می ماند. چندان گنگ و نامفهوم نگاشته شده است که به گفته یک حقوقدان در نهایت، این بن بست قانونی، حکم محکومیت را برای فرد مورد تعرض واقع شده رقم می زند. چندی پیش،لغو حکم اعدام فاطمه حقیقت پژوه، زن سی و سه ساله ای که پس از پی بردن به انگیزه همسرش مبنی بر قصد تجاوز به دختر پانزده ساله اش، شوهر خود را خفه کرده و او را از پای درآورد و نیز نامه نگاری های مکرر دختر او برای رهایی مادر،بار دیگر دالان بی سرانجام بحث دفاع مشروع در قوانین جزایی فعلی و مصادیق مصرح آن در قانون مجازات اسلامی را پیش روی قانونگذاران، حقوقدانان و فعالین حقوق بشری ایران قرار داد. ماجرای افسانه نوروزی مورد  پر سر و صدای دیگری بود. زنی که در تمام طول این سالها با صدای بلند فریاد کرد، در دفاع از ناموس خود مردی را به قتل رسانده است. افسانه نوروزی در هفتم بهمن 1383 ،یک سال پس از انتقال از زندان بندر عباس به زندان رجایی شهر کرج با تحقق شرایط اعلام شده توسط خانواده مقتول، آزاد شد. او پیش از آنکه شعبه 101 دادگاه عمومی کیش رای خود را صادر کند،با رضایت مادر مقتول که فردی مشغول در یکی از ارگان های نظام اسلامی بود، با پرداخت مبلغی که بخشی از آن را دادگستری و بخش دیگر را خود افسانه و وکیلش پرداخت کردند،آزاد شد. اما آنچه از پرونده پر سر و صدای افسانه برای فعالین حقوق بشری باقی ماند این بود که رای دادگاه در پرونده افسانه، بالاخره هیچ گاه صادر نشد! افسانه نوروزی به دامن خانواده بازگشت، اما پرونده او و بسیاری دیگر چون او، این پرسش را برای فعالین جامعه مدنی باقی گذاشت که در مواردی اینگونه چگونه می توان از تجربه هایی اینچنین، بهره گرفت؟ حالا با مطرح شدن دوباره پرونده ای دیگر، پرسشی مکرر، دوباره ممتد شده است و آن اینکه در قوانین حقوقی جاری پس از انقلاب ۵۷  و متعاقب آن پس از استقرار حکومت دینی در ایران،اثبات دفاع مشروع در برابر تجاوز از سوی قضات چگونه باید صورت پذیرد؟!