"گپ آخر": محمد بلوري با نيم قرن تكاپو در عرصهء مطبوعات ايران با ما همراه ميشود تا پس از دريافت نشان «قلم طلايي» از سوي انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران در گپ و گفتي پرشتاب ما را با خود ببرد به كيهان سال ۳۶و بيايد تا حال و اكنون. اين روزنامهنگار پيشكسوت كشور كه سالها در حوزهء اجتماعي و صفحهء حوادث روزنامهء كيهان و نشريات ديگر به فعاليت مشغول بوده، مهمان امروز «گپ آخر» است. بلوري ميگويد كه روزنامههاي فعلي شدهاند «ارگان»، بچهها خلاقيتها را كمتر رو ميكنند و شدهاند «اسير تحريريه و اينترنت». از پس نيم قرن قلم زدن در وادي بيسرانجامي، او با نم اشكي بر چشم به ياد ميآورد تحريريه كيهان در روزهاي آرماني پيروزي بهمن و یاد زنده رحمان هاتفی سردبیر سفرکرده آن را...
*آقاي بلوري از چه مقطعي جذب كار رسانه و مطبوعات شديد؟
در سال اول دبيرستان كه مازندران بودم، مطالبي به مجلات ميفرستادم كه گاهي چاپ ميشد. بعد از سال ۱۳۳۴ هفتهنامهء محلي درآورديم كه كارهايش را من انجام ميدادم. مقاله مينوشتم، گزارش و... سال ۱۳۳۶ به تهران آمدم. دارالفنون. وسطهاي سال بود كه از طريق استادم به «كيهان» معرفي شدم. از شهريور 63 كار خود را به عنوان خبرنگار حوادث به طور مستمر در روزنامهء كيهان شروع كردم.
*آن زمان صفحهء «حوادث» در روزنامه مثل الان وجود داشت؟
نه، صفحهء حوادث نبود، خبرها را به صورت پراكنده ميگذاشتند. در اواخر سال ۳۶ با كمك چند تا از بچهها براي اولين بار صفحهء حوادث را در روزنامه راهاندازي كرديم.
*در واقع بعد از كودتاي ۲۸ مرداد...
بله، بله.
*بعد از كودتا فضاي رسانهاي كشور به چه شكل بود.. يادي... خاطرهاي...؟
سپهبد آزموده كه دادستان دادگاه دكتر مصدق بود اصلائ چهرهاش براي گروههاي سياسي نفرتانگيز بود. او مرد مستبد بيرحمي بود كه چند بار زماني كه فرماندار نظامي تهران شده بود، رفته بوديم مصاحبه. سال ۱۳۳۸ يك بار رفته بوديم فرمانداري نظامي ارتش براي مصاحبه. گفت، بنويسيد سيم. نوشتيم سيم، عين همان بازجوييها كه از زندانيان سياسي ميكرد. گفت بنويسيد جيم، هفت هشت تا سيم جيم كرد. همهء خبرنگارها مينوشتند. يك مرتبه پاشد و گفت، پدرسوختهها پدرتان را درميآورم اگر يك كلمه از اين سيمجيمها عوض شود. من گفتم بابا عجب مصاحبهاي! آخر اين نظاميگيري چيست. اين استبداد چيست! زمان گذشت و شد دوران نخستوزيري دكتر اميني. وزير دادگستري مصدق آقاي الموتي بود كه جزو ۵۳ نفر حزب توده بود كه از زندان فرار كرده بودند. يك روز رفته بودم نزد الموتي. آن زمان سپهبد آزموده را ميآوردند، ميبردند. هيچكس نميدانست چرا اين كار را ميكنند. او چشم راست و جلاد اصلي شاه بود. از الموتي پرسيدم، آقاي وزير چرا سپهبد آزموده را ميآوريد، ميبريد؟ او در ميان مصاحبه ناگهان درد دلش باز شد و گفت اين آزموده آيشمن ايران است. او جوانهاي سياسي را از زندانها گروه گروه سوار هواپيما ميكرد. شبانه ميبرد درياچهء قم و آنها را ميريختند داخل درياچه.
*حال و هواي كيهان سال 63 به چه شكل بود؟
در اين مدت ۲۳سال يعني از سال ۳۶ تا اوايل
۵۸ كيهان دوران مختلفي را طي كرد. در همان اوايل بعد از كودتاي ۲۸ مرداد، عوارض هنوز وجود داشت.
*چه جور فضايي بود؟
فضايي خاكستري بود. ما به موضوعات اجتماعي ميپرداختيم. اين مطالب تيراژ را جبران ميكرد. آن زمان ديگر تب سياسي خوابيده بود. نه مجلسي بود و نه نمايندگاني كه نطقهاي آتشين كنند. همهء احزاب ديگر سركوب شدند. همه... در دورهاي ديگر در دههء ۵۰ اوج مبارزات سياسي مسلحانه بود. آن زمان هم باز طرح مسايل سياسي در روزنامه اوج گرفت كه رسيد به سال ۵۷ و پيروزي انقلاب و سردبیری زنده یاد رحمان هاتفی...
*شما زندگي خود و خانوادهتان را از طريق حرفهء روزنامهنگاري ميگذرانيد؟
بله، فقط و فقط از راه روزنامهنگاري زندگي را ميگذرانيم.
*از راه روزنامهنگاري زندگي را چرخاندن مشكل نيست؟
مشكلاتي كه الان وجود دارد، آن زمان كمتر بود. يعني يك روزنامهنگار، يك خبرنگار به راحتي با حقوقي كه دريافت ميكرد، زندگياش ميگذشت. يادم ميآيد از ۲۵۰ تومان در سال ۳۶ شروع كردم. هنوز برخي لوازم صوتي و تصويري كه آن زمان خريده بودم را دارم. آن زمان دلار پنج، شش تومان بود. بچههايي كه ميخواستند درآمد بيشتري داشته باشند و بروند بگردند خارج و... در مجلات كار ميكردند. من به صورت داستاننويسي كار ميكردم. برخي گزارش اجتماعي- جنايي مينوشتند و زندگيشان به خوبي اداره ميشد. من يادم ميآيد در زمان دكتر اميني كه اوضاع اقتصاد ايران خيلي بد بود و او سياستهاي كمربندهاي سفت را عنوان كرد، مدير روزنامهء كيهان، آقاي مصباحزاده آمد دم بالكن و يك نگاهي به ماشين بچهها كرد، گفت امسال مثل اينكه حقوق بچهها كم است. گفتم، چرا؟ گفت، اينها ماشينهايشان را امسال عوض نكردند. همان ماشينهاي پارسال است. الان شايد اين حرفها قابل باور نباشد. آن زمان سال به سال ماشينهايمان را عوض ميكرديم. بهترين ماشينها را روزنامهنگاران و خبرنگاران داشتند. زندگيشان نسبت به حالا واقعائ در رفاه بود.
*شما زمان زيادي را در صفحهء حوادث مشغول بوديد، اصولائ كار كردن در اين حوزه چه ويژگيهايي از نظر رسانهاي دارد؟
من در دوران كار روزنامهنگاري مدتي را در صفحهء حوادث كار كردم. مدتي هم سردبير بودم. به طور كلي ميتوانم بگويم صفحهء حوادث موجب افزايش تيراژ روزنامهها ميشود. مثلائ در روزنامهء ايران بعد از انقلاب چند مطلب گذاشتيم كه شايد يادتان باشد. شاهرخ و سميه بود. خفاش شب بود. يا آزادي زندانيان بدهكار و... يادم است كه تيراژ ايران از ۳۰هزارتا رسيد به ۸۰ هزارتا. در زمان «شاهرخ و سميه» تيراژ ما شد ۸۰ هزار تا.
*بالاخره چي شدند اين «شاهرخ و سميه» آقاي بلوري؟
اينها آزاد شدند و بعد شنيدم با هم ازدواج كردند، ۱۲ سال پيش بود...
*در طول دوران كار مطبوعاتي سفر خارجي زياد داشتيد؟
بله، مثلائ جنگ ظفار رفتم. چند روز در اردوگاهها و صحنهء جنگ بودم و....
*امروز كه به وضعيت روزنامهها و روزنامهنگاران كشور نگاه ميكنيد، چه تحليلي به ذهنتان ميآيد؟
به اين مساله ميتوان از جنبههاي مختلف نگاه كرد. يكي كه اين سايتهاي خبري، اينترنت، ماهوارهها و... تحرك و نوجويي را از تحريريهها گرفتهاند. يعني همه بچهها نشستند پاي سايتها و اسير تحريريه شدهاند. روزنامهها تبديل به ارگان شدهاند و مديران توجه نميكنند به تلاش و نوجويي و... آنها به مقولهء «روزنامهنگاري» توجهي نميكنند. جوانان هم اگر در اين حوزه پيشرفتهايي ميكنند به ذوق و علاقهء خودشان مربوط است. سابق توجه زيادي به اين موضوعها ميشد... روزنامهنگاران برجستهاي مانند مسعود بهنود و... را داريم كه امروز اگر چهره كردهاند فقط در عرصهء سياسي است اما روزنامه فقط سياسي نيست. سياست، جنبهاي از روزنامه است. بچهها بايد در بخشهاي ديگر هم چهره نشان بدهند.
سرمایه- "گپ آخر" : مهدی تقوی،اقتصادانی که با نام کینز در ایران مشهور شده، با کلام گرم خود مهمان امروز "گپ آخر" است. این استاد دانشگاه که سی و پنج سال تمام را به تدریس اشتغال داشته از زندگی می گوید و از اقتصاد و از کینز و از راه رهایی در میانه اقتصاد سرمایه داری و سوسیالیستی.
*آقای دکتر،چه شد که اقتصاد خواندید؟
من ادبیاتچی بودم. اصلا نمی خواستم دانشگاه بروم. اتفاقی رفتم بازرگانی خواندم. لیسانس بازرگانی گرفتم. در دانشگاه آقای دکتر وحیدی بود که کینز رو به من درس داد و یکی هم آقای دکتر منوچهر آگاه که الان در انگلستان هستند. این دو باعث علاقه من به اقتصاد شدند. چون اقتصاد مرتبط به علوم اجتماعی است مباحثی مطرح می شد که به آن فکر می کردم و ذهنم را مشغول کرده بود. استادان دیگری چون مرحوم دکتر جهانبگلو علاقه مندم کردند که هم اقتصاد بخوانم و هم کار دیگری جز تدریس اقتصاد نگیرم.
*چه زمانی وارد دانشگاه شدید؟
سال 42 وارد دانشگاه شدم.1345 لیسانس گرفتم و رفتم انگلیس. بورسم تمام شد آمدم ایران. بعد از پنج سال دکترا را در دانشگاه تهران گرفتم. دکتر جهانبگلو تاثیر زیادی بر فکر من گذاشت.
* تدریس را کی شروع کردید؟
1350- سی و پنج سال است که دارم درس می دهم.
*عمده متونی که در آن زمان تدریس می کردید چه بود؟
ما چون جوان بودیم مجبور بودیم درس های مشخصی را تدریس کنیم. من آمار درس دادم و "اقتصاد دولت". تا پیش از انقلاب بیشتر درس "اقتصاد کلان" می دادم. به دلیل رقابتی که وجود دارد دانشجوها بیشتر از آن زمان درس می خوانند.
*در جریان انقلاب و جنگ،دانشجویانی داشته اید که در حوادث مذکور جان باخته باشند؟
عده ای از دانشجویان من بعد از انقلاب در جنگ ایران و عراق کشته شدند. عده ای از آنها معلول شده اند که یکی از آنها هم اکنون تدریس می کند. من بیشتر در دانشگاه الزهرا تدریس کرده ام. همه خانم بودند و محیط از نظر سیاسی آرام تر بود.
*اولین کتابی که پس از خواندن جذب آن شدید چه بود؟
کتاب اقتصاد؟
*نه،کلا
من تا قبل از دیپلمم بیشتر کتابهای شعر و ادبیات و رمان می خواندم. کارهای شاملو را می خواندم. کارهای اخوان،سپهری. شعر قدیم زیاد می خواندم. مولانا،حافظ و سعدی.
*و کتاب اقتصادی؟
کتابی بود که راجع به "کینز" ،"مایکل استوارت" نوشته شده بود.
*تا به حال عاشق شدید؟
معلومه.
*کی عاشق شدید اولین بار؟
ببینید شما وقتی جوانید هر روز عاشق می شوید.
*و بعد سریع فارق می شوید؟
نه. خب عشق های جوانی همه زودگذر است دیگر. عشق های افلاطونی است. عشق بچه شانزده هفده ساله افلاطونی است. بعد که وارد زندگی می شود از شدن عشق های افلاطونی کم می شود و فرد ازدواج می کند.
*کی ازدواج کردید؟
1354
*با عشق؟
بله،بله!
*چرا اقتصاد کینزی و نه سوسیالیستی؟
من سوسیالیسم را هم خوب خوانده ام. برای اینکه پایه ها را ببینم و با اقتصاد کلاسیک آشنا شوم و مارکس را خوب بخوانم آن را مطالعه کرده ام. یکی از درس هایی که من تدریس می کنم،اقتصاد سیاسی و اقتصاد بین الملل است. کینز بین مارکس و اقتصاد سرمایه داری است. تجربه بد اقتصادهای سوسیالیستی مرا جذب کنگز کرد. چون او راه میانه را می رود. هم اشکالات اقتصاد سوسیالیسم را ندارد و هم اشکلات اقتصاد سرمایه داری ناب. بنابر این راه میانه است. هنوز هم طرفدار کینزم. در میان اقتصاددانان با آقای توکلی و.. بیشتر موافقم تا این گروه راستی که پیرو نئو کلاسیک ها و اقتصاد بازار و برداشتن سوبسیدهاست.
*و نظرگاه شما نسبت به موج گسترده نئولیبرالیسم در جهان امروز؟
من مخالف سرسخت برنامه های نئولیبرالیستی هستم. کتابی را هم ترجمه کردم که توسط یک اقتصاددان چپ درباره دعوای جهانی شدن نوشته شده است. نام کتاب "جهانی شدن و دولت رفاه" است که به خوبی نشان می دهد "جهانی شدن" چه بلایی سر طبقه کارگر می آورد و سرمایه دار است که حرف اول را می زند. این کتاب توسط سازمان توانبخشی و بهزیستی چاپ شده است.
*خب واقعا اگر آنچه که به "سوسیالیسم واقعا موجود" مشهور شده نبود،سرمایه داری ناگزیر می شد نسخه هایی مانند کینز و "دولت رفاه" را از جیب خود بیرون بکشد؟
درست است. همسر خود کینز هم روس بود. شوروی را هم دیده بود.یک گروه می گفتند که اصلا اقتصاد سرمایه داری را ول کنید. اولین کشوری که به فکر حرکت بسوی اشتغال برای همه افتاد انگلیسی ها بودند.کنگز این وسط راه حلی را پیدا کرد که نه مثل کلاسیک ها بگوید دولت مداخله نکند و نه مثل سوسیالیست ها بگوید همه کار را دولت انجام دهد. او تجربه بد اقتصاد های سوسیالیستی را هم دیده بود در نتیجه راه میانه را انتخاب کرد. ولی به هر حال اگر اقتصاد سوسیالیستی نبود شاید راهی به فکر کینز نمی رسید. اما به هر حال عده ای از انسانها که رفاه همه مردم برایشان مطرح بود،نظری مانند کینز را مطرح می کردند.
*اصلا آنچه که در اردوگاه شرق گذشت مارکسیستی بود؟
خیر. اصلا مارکسیستی نبود. مارکس هم پیشبینی کرده بود که در صنعتی ترین کشور دنیا انقلاب پرولتاریا اتفاق می افتد. بنابر این باید در انگلستان انقلاب می شد نه روسیه دهقانی. بنابراین همه این تجربه ها در تفکر کینز موثر بود.
*ضایعه خاموشی زودهنگام لنین چقدر در روند حرکتهای نابجا در اتحاد شوروی موثر بود؟
مارکسیسم لنینیسم،آنچه که می گفت نبود. لنین که فوت کرد،دار و دسته استالینیست ها آمدند. لنین که رفت انحرافها بیشتر شد. البته لنین هم تندروی های عجیب و غریب داشت. بعد از مرگ لنین عده ای آمدند و گفتند ما که رهبری جامعه را در دست داریم همه چیز داشته باشیم اما دیگران نداشته باشند. بخشی از این مساله هم مربوط به پایه های غلطی بود که آنجا گذاشته بودند.
*آنها چقدر ناگزیر بودند در برابر تهاجم غرب؟
اگر شما دیکته ننویسید غلط ندارید. وقتی که دیکته می نویسید به ناگزیر اشتباه می کنید. گمان می کنم اگر بیشتر فکر می کردند، و با گروههای مختلف همفکری می کردند و سیاستهایشان را با محافظه کاری بیشتری پیش می بردند شاید موفق تر می شدند. ولی نگاه کنید،ما افراد بشر هم طالب قدرتیم و هم خود خواهیم. اصلا این "حرف من درست است و لاغیر" یک حرف شرقی است. "اقتصاد دهقانی" یعنی توده های عظیم بدون فکر. در اتحاد شوروی مانند اروپا سنت دانشگاههای قرن یازدهم هم وجود نداشت. این مساله می توانست ناگزیر باشد و می توانست آرام تر هم پیش رود. وقتی اتحاد جماهیر شوری آن هزینه های نظامی سنگین را متقبل شد،کمتر می توانست به مردم برسد. در کشورهای اروپای شرقی استاندارد زندگی با غرب به طور وحشتناکی تفاوت داشت. چه فایده دارد که شما اولین انسان را به کره ماه بفرستید اما مردمتان فقیر باشند... سوسیالیسمی که اینها پیاده کردند ایراد داشت. وقتی که ارزش افزوده به سرمایه دار منتقل نشود و قرار باشد آن را کارگران بگیرند باید وضع طبقه کارگرتان خیلی خوب باشد.
*"امپریالیسم"،موضوع رساله دکترای شما بوده، عده ای می گویند این واژه متعلق به دوران جنگ سرد است،امروز امپریالیسم نداریم،شده "تجارت آزاد"!...
من آمدم کار کردم در مورد انتقال ثروت از کشورهای توسعه نیافته به کشورهای توسعه یافته. وقتی شما یک کشور توسعه نیافته هستید،وابسته اید. رابطه مبادله به زیان شماست.آنها تولیدکننده مصنوع اند و شما تولیدکننده مواد خام. اگر قیمت مواد خام را در بازارهای جهانی بگیرید،قیمت مصنوع را هم بگیرید،قیمت مصنوع بالا می رود و قیمت مواد اولیه پایین می آید. این یک جور امپریالیسم نو است دیگر.سابق می رفتند فتوحات می کردند،کشورها را مستعمره می کردند،حالا این امپریالیسم یک نوع امپریالیسم تجاری است. یعنی از طریق مبادله انجام می پذیرد.
*پس چرا امروز خیلی ها از به کار بردن واژه علمی "امپریالیسم" پرهیز می کنند؟
نمی دانم. این را باید از خودشان بپرسید! شما نگاه کنید این جهانی شدن اقتصادها حرکت به سوی همان سرمایه داری دبش است. این روند وضع طبقه کارگر، کارگران یقه سفید و یقه آبی،یعنی کسانی که فاقد ابزار تولید هستند را خرابتر می کند. من همه آمارهای اینها را دارم. ببینید وضعیت اقتصادی امریکا به چه شکل است....
*چندتا فرزند دارید؟
دوتا پسر دارم.یکی دیپلمش را گرفته و درس خواندن را رها کرده و یکی دیگر هم دانشجوی عمران است.
پیرامون واکنش ها در خصوص ارسال نامه رسمی رئیس جمهور اسلامی به رئیس جمهور ایالات متحده،سید علی ریاض، نماینده مردم تهران،ری،شمیرانات و اسلامشهر و منشی اول کمیسیون اصل نود قانون اساسی مجلس اسلامی در گفتگو با "روز" در این باره سخن گفته است.
*تنظیم و ارسال نامه رئیس جمهور به پرزیدنت بوش از طریق سفارت سویس در تهران در مقطع فعلی حامل چه معنایی است؟
پرزیدنت نه.
*آقای بوش
آقا هم نیست... بوش.
*بفرمایید.
این اقدام آقای دکتر احمدی نژاد را اقدامی ابتکاری و شجاعانه می دانم .چون من اعتقاد دارم که همه اقدامات رئیس جمهور و منش ایشان کاملا مردمی و به نفع نظام و در راستای حق مردم است یقینا این اقدام را هم در راستای منافع ملت ایران می بینم.
*هماهنگی های لازم با مقامات بالای نظام در این خصوص به چه شکل بوده؟
یقینا در راستای مساله امنیت نظام هماهنگی های لازم انجام گرفته و بعد از آن این نامه ارسال شده است.
*درباره محتوای نامه بفرمایید.
اینکه محتوای نامه چه هست به هر حال اقدام ایشان سبب می شود که جنگهای روانی که بر علیه ایشان و جمهوری اسلامی طراحی شده خنثی شود و آنها را به چالش می گیرد.
*در طول این بیست و هفت سال بنا به سخن مشهور بنیان گذار جمهوری اسلامی،همواره رابطه ایالات متحده و جمهوری اسلامی به رابطه "گرگ و میش" تشبیه شده بود. حالا وضعیت فرق کرده؟
من تفسیرهای دیگری که بر اساس پرسش های شما وجود دارد را فعلا نمی توانم پاسخ دهم تا متن نامه و اطلاعات بیشتری را کسب کنم. اگر نامه منتشر شد بیشتر می توانیم حرف بزنیم.
*شما چقدر امیدوار هستید که ارسال این نامه به رئیس جمهور امریکا در مساله "بحران هسته ای جمهوری اسلامی" راهگشا باشد؟
من از صفحات مختلف این نامه و موضوعاتی که آقای دکتر احمدی نژاد به طور اجمال به آن پرداخته مطلع نیستم. یقینان می دانم که گفتمانی منطقی و اسلامی است. با تذکرات و تنبه دادن طرف مقابل این نامه تنظیم شده است. همه این اقدامات برای توجه دادن به این آقای بوش است. الان بیش از این نمی توانم خدمت شما درباره محتوای نامه عرض کنم.
*کاخ سفید در اولین واکنش های خود نامه را "بی اهمیت" ارزیابی کرده و خانم رایس محتوای نامه را فلسفی،مذهبی و تاریخی عنوان کرده اند که به هیچ وجه به هیچ یك از مسایلی كه در واقع در جامعهی بینالملل بر روی میز قرار دارند، از جمله برنامهی هستهیی و مسایل مربوط به تروریسم به شكلی روشن پاسخ نمیدهد.... شما درباره این واکنش های اولیه چه فکر می کنید؟
اتقاقا به خیلی از مسائل باید از زاویه فلسفی نگاه کرد. اگر محتوای نامه باز شود آقایان باید کمی به سوی فلسفه پیش بروند و به برخی از امور از نگاه فلسفی توجه کنند. این نشان می دهد که آقایان چنین درکی را کم دارند. اگر از منظر فلسفی به امور پرداخته شود خیلی بهتر از منظر سیاسی یا تهدیدات نظامی است.
*خطر "حمله نظامی هدفمند" یا اعمال "تحریم های هوشمند" از سوی جامعه ملل بر علیه حکومت ایران را چقدر محتمل می دانید؟
این حرفها جدید نیستند. از اول انقلاب و استقرار نظام امریکا در حال ایجاد رعب و خوف برای ما بوده اند.
*پرسش من مربوط به مقطع خاص فعلی است.
به آنها باید گفت آزموده را آزمودن خطاست. آنها نباید چنین اشتباهی مرتکب شوند. من بعید می دانم که آنها چنین اشتباهی انجام دهند. اگر این اشتباه را دوباره تکرار کنند باید در سلامت عقلی آنها کنکاش کرد.
*درباره اظهارات مقام رهبری در مورد دستور رئیس جمهور مبنی بر ورود زن ها به استادیوم های ورزشی چه ارزیابی دارید؟
من هنوز اصل نامه و فرمایش ایشان را مطالعه نکرده ام.
دکتر مهدی تقوی، اقتصاددان و استاد دانشگاه در تهران در گفتگو با "روز" از وضعیت اقتصاد کشور و چشم اندازهای پیش رو در صورت اعمال تحریم های احتمالی از سوی جامعه ملل بر علیه جمهوری اسلامی می گوید. این کارشناس مسائل اقتصادی احتمال اعمال تحریم علیه حکومت ایران را در جریان "پرونده هسته ای" ضعیف عنوان می کند.
*آقای دکتر تقوی ،شمایی کلی از وضعیت اقتصاد ایران را در اردیبهشت هشتاد و پنج برای ما ترسیم کنید.
وضع اقتصاد ایران بسیار نامطلوب است. شما نگاه کنید به وضعیت بازار بورس اوراق بهادار،خرید طلا که مردم هجوم برده اند و… اینها نشان می دهد پولهایی که باید برود شرکت ها را تامین مالی کند یا صرف امور تولیدی دیگر شود،همه دارد به سمت خرید و نگهداری طلا و.. می رود. بخش مسکن که راکد است. میزان واردات زیاد است. قاچاق منجر به ورشکستگی بسیاری از واحدهای تولیدی شده است. اگر قاچاق هم نبود این واحدهای تولیدی با چنین وضعی خود به خود ورشکسته می شدند. چون ماشین آلات آنها کهنه است. تکنولوژی آنها عقب مانده است. قدرت رقابت ندارند و زیر ساخت های اقتصادی ما ناقص است. من چشم انداز خوبی برای وضع اقتصادی ایران نمی بینم. شوک های سیاسی هم این وضع را نامطلوب تر می کند. درباره خروج سرمایه هم که خود شماها هر روز می نویسید….
*به یرانجام رساندن این طرح های عمرانی نیمه تمام چقدر در این روند می تواند تاثیرگذار باشد؟
اگر دولت طرح های عمرانی نیمه تمام را با متمم بدجه بتواند تمام کند. ساختار را درست کند و مقدار زیادی از درآمدهای نفت را صرف نوسازی صنایع و ماشین آلات کند می تواند تاثیرگذار باشد.
*و وضعیت صنعت کشاورزی کشور؟
کشاورزی در ایران به دلیل این تکه های کوچک کوچک زمین صرفه اقتصادی ندارد. باید وزارت تعاون بیاید تعاونی ها را تقویت کند تا قطعات بزرگ زمین زیر کشت برود و هزینه تولید در کشاورزی پایین بیاید. من نمی دانم چطور مردم سیب کیلویی هفتصد و پنجاه تومانی،نهصد تومانی کشورهای خارجی را که وارد می کنند می خرند،پرتغال کیلو هزار تومانی می خرند اما محصولات باغی ما به این وضع است. انگور کیلویی سه هزار و پانصد تومان؟! چطور دولت به این اقلام اجازه واردات می دهد در حالی که خود ما می توانیم بسیاری از این اقلام را در کشور تولید کنیم.
*سیاست های حمایتی که از سوی دولت اعلام شده،اوراق قرضه و… چقدر موثر است؟
ببینید سیاست های حمایتی وقتی خوب است که این سیاست ها طرف تولید باشند. که هم انگیزه تولید کالا وجود داشته باشد و هم مصرف کننده قادر باشد کالا را ارزان تر خریداری کند.اقتصاد ما دچار رکود تورمی است.
*برخی از کارشناسان می گویند تقاضا زیاد است که تا این حد تورم ایجاد می کند...
خیر. مساله چیز دیگری است. تولید ما کم است. یعنی این اقتصاد،قادر به تولید نیست. اگر از اول انقلاب به اندازه نرخ رشد جمعیت تولید ما هم افزایش می یافت به چنین معضلی امروز دچار نمی شدیم.
*علت این "رکود تورمی" که به آن اشاره می کنید دقیقا چیست؟
علت آن حرکت منحنی عرضه است. به سمت بالا و چپ.
*یعنی چی؟
یعنی منحنی تقاضا اگر ثابت بماند،منحنی عرضه که به سمت چپ حرکت می کند هم موجب بالا رفتن نرخ بیکاری می شود و هم قیمت ها. اقتصاد ما از سال 1356 سیر عجیب غریبی را پیموده است. در سیستم اقتصادی هر کشوری وقتی انقلاب می شود معمولا تولید ضربه می خورد. به دلیل اعتصابات،تخریب ها و... شما توجه کنید ما هشت سال جنگ ایران و عراق را هم داشته ایم که هم تخریب نیروی انسانی ما بود،هم واحدهای تولیدی و...
*وابستگی کامل اقتصاد کشور به نفت چطور؟
خب ما اقتصاد وابسته به نفتیم. در برخی زمانها قیمت نفت تا حد نه دلار هر بشکه هم سقوط کرد. یعنی مساله واردات برای واحدهای تولیدی اینجا مطرح می شد.
*در حال حاظر که سخن از احتمال اعمال تحریم هایی از سوی شورای امنیت سازمان ملل متحد بر ضد حکومت ایران مطرح است، برخی از "تحریم هوشمند" سخن می گویند و...نوع این تحریم ها به نظر شما چقدر در تاثیرگذاری بر وضعیت اقتصادی کشور می تواند موثر باشد؟
تحریم ها احتمالا مرحله ای و هوشمند خواهند بود. حالا مقصود از "هوشمند" دقیقا چه هست معلوم نیست. اما در مرحله اول می توانند بگویند به مقامات حکومتی اجازه خروج نمی دهیم.هم اکنون نیز، پیش از آغاز تحریم ها ،ویزا گرفتن برای ایرانی ها کمی مشکل شده است. اقداماتی از سوی غرب برای منزوی کردن مسولان ایران پی گرفته می شود. در مرحله بعد اگر اروپا ایران را تحریم کند تمام واردات ما ازاروپا مانند قطعات خودرو و همچنین دارو و مواد اولیه و محصولات غذایی و... قطع می شود و طبعا وضع اقتصاد ایران را بحرانی تر می کند و قیمت ها بالاتر می رود.
*اقدام احتمالی جمهوری اسلامی برای سامان بخشی و مقاومت در برابر این تحریم ها به چه شکل می تواند بروز یابد؟
جمهوری اسلامی برای اینکه مشکلاتش حل شود باید اتکای خود را به خارج کم کند.شما درآمد نفتی عجیب غریب دارید. قیمت نفت به بشکه ای شصت و خورده ای دلار رسیده است.. باید این منبع عظیم سرمایه را صرف تولید کنند. شما یک سری کالاهای استراتژیک دارید که اگر برای اینها به خارج وابسته باشید وضعتان خراب است. در بخش کشاورزی اگر نتوانید گندم تولید کنید،اگر تحریم در مورد شما اعمال شود،بیچاره می شوید. نتوانید دارو تولید کنید و... خیلی طبیعی است، اگر شما از نظر سیاسی فکر می کنید در آینده با دنیا مشکل پیدا می کنید باید سعی کنید در کالاهای استراتژیک به خارج وابسته نباشید. فرض کنید جلوی واردات بنزین گرفته شود. شصت درصد مصرف بنزین ما از خارج وارد می شود. مملکت می خوابد.الان تازه شروع کرده اند ظرفیت پالایشگاهها را اضافه می کنند و... که وابستگی ما در زمینه بنزین حداقل کم شود. به نظر می رسد که اعمال تحریم های احتمالی در مراحل اول ضربه ای به اقتصاد ایران وارد نکند. اما مراحل بعدی مهم است...
*حالا در یک جمع بندی کلی،آقای دکتر اصلا گمان می کنید در این مناقشه تحریمی اعمال شود به آن شکل که بر اقتصاد ایران اثرات سوئی بگذارد؟
دکتر باوند مساله جالبی را در یکی از روزنامه ها مطرح کردند. گفتند اصلا کار به آن تحریم نمی رسد. الان دو طرف مشغول چانه زنی برای حل مساله هستند و هریک سعی دارد امتیازات بیشتری به دست بیاورد.چین و روسیه هم با این روند مخالفند.. من هم گمان می کنم مساله به گونه ای حل شود و کار به تحریم و.. نرسد.

« به جانهاي آزاد همه ملت ها! به آن ها كه مبارزه مي كنند،شكست مي خورند و پيروز مي شوند...» و او شكست نخورد. و او جانهاي آزاد همه ملت ها را نويد پيروزي داد.«شکست را من نخواهم پذیرفت، و نه همچنین کسانی که من دوست دارم،فرزندان من،دوستان من،همراهان من...» و او جان هاي آزاد ميهنم را نويد پيروزي داد... او دركمان كرد...او دوستمان بود... « درك و دوستي،اين تنها برق روشني است كه در شب هستيمان مي تابد،برقي ميان دو غرقاب تولد و مرگ » و اينك.... و اينك اوست كه رهسپار غرقاب آخر است؟! بر تخت آرميده،با تواني اندك از جسم و روح در اوج قله ها. نگاهش مي كنم. صدايش مي زنم.ژان كريستف چشم باز مي كند.... ژان كريستف است؟ نه،او محمود اعتمادزاده است. او به آذين است. خالق ژان كريستف در ميهنم و با هيبتي به هيبت ژان كريستف و اينك واي بر من كه او بر سر دو راهي مرگ و حيات در نبردي تن به تن ،مي فرسايد و آب مي شود. قطره به قطره،چكه به چكه.. غذا نمي خورد.دارو نمي خورد.لحظه فرا مي رسد. با غرقاب مماس مي شود... غذا مي خورد،دارو مي خورد، و اين روزهاست كه همچنان ادامه مي يابد.. جان سختي حيات،حيات انسان هايي پر از زندگي كه زندگيمان مي دهند... « اگر همه چیز می گذرد،اگر همه چیز شعبده و جادو است،آن نیروی ذاتی بر جاست،آن قدرت پندار و رویا،آن جهش زندگی که مدام می آفریند و نو می گرداند.. آن "جادوگر بزرگ"...» و مگر تو نبودی به آذین که از هنگامی که زندگی به سوی پایان خود می رود با ما گفتی... مگر ساعتی نیست که در آن گاه به اندازه یک درخشش برق نهایتا یکی می گردد؟« جنبش سرگیجه آور و سکون همانند هم می شود.دایره هستی به انجام می رسد.دو انتهای جدا از هم به یکدیگر می پیوندند. و مار جاودانگی دم خود را به دندان می گیرد...» وقتی که چنین ساعتی فرا می رسد،دیگر پاک وقت بار بستن است؟! حالا این جان شیفته ماست که "حتی در مرگ پیشاپیش گام بر می دارد" و در واپسین ساعت معترف می گردد که "همه درد زندگیش زاویه خمش آن بوده است." و يار مي آيد... ريز نقش است و ساده اما صبوري آنت و پايداري رودخانه را به ياد مي آورد...
حالا كه ارديبهشت "خانه" است، سه شاخه گل زرد بهاري كافي است با دو شاخه گل سرخ كه در پيشاني آن قرار داده شود و رهسپار خانه اي شوي در خيابان آرياشهر تهران. اين "در" همان "در" است. در آبي و آن خانه يك طبقه با حياط سبز روبه رويش. در كه باز شد،دخترك جواني با موهاي رهاي سياه گفت شما؟. گفتم ،مهمان آقاي به آذين. گفت ، به آذين؟! داشتم به پرستار مي گفتم آقاي اعتمادزاده كه يار از راه رسيد. خميده تر از گذشته با پيراهن سبز و عينك ته استكاني بزرگش كه دو چشم ريز او از زير آن سوسو مي زند هنوز زندگي را مي تاباند. سلام خانم به آذين... در آغوشم مي كشد و خوشامد مي گويد ... . ميز گرد وسط حال، همان ميز گرد است كه ياران را ميزبان مي شد در آن روزهاي ماجرا... روزهاي بهمن 57... بحث و جدل تا خدا و نفس ها حبس سينه تا شايد كه آزادي بيايد... آزادي،آزادي،آزادي... صدایی مخملین به گوش می رسد ، «سخن گو از دشواری پرش نخستین بر این شیارهای زرد و تشنه لب...» گوشه چشم "حیدر" قطره ای اشک حلقه زده است. كسرايي است كه زمزمه مي كند،آزادی در من چرا زبان نگشودی
با من چرا نيامدی ننشستی در اين سرا؟
آخر چرا چرا؟
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندی؟
ای خوشنوا چرا
يکبار سر ندادی آوازی
در بزم تلخ ما؟... همسر،يار به آذين، مي گويد «مي بينيد،اين ميز گرد همان ميز است. ميز آن سالها كه دورش مي نشستيم و... اما حالا شده داروخانه.» پرستار جوان به رتق و فتق امور مشغول است. يار، گلداني مي دهد. گلهاي زرد و سرخ را در گلدان جا مي دهم و وارد اتاقي مي شوم رو به حياط سبز. آن مرد آنجا آرميده. يك سوي او كپسول اكسيژن، ديگر سويش چند لوله كه به او وصل است. گلدان را آن سوتر مي گذاريم.« آقاي به آذين!سلام، آقاي به آذين!» چشم باز مي كند. با چشم سلام مي كند. گردنش را حركت مي دهد. «دوستتان داريم آقاي به آذين،خيلي زياد..» پرستار مي گويد شنوايي اش كم شده،بلندتر سخن بگوييد. « آقاي به آذين من از طرف خيلي ها آمدم پيش شما الان... سلام همه را مي رسانم... شما يكي هستيد براي خيلي ها...» تنها نگاه مي كند. چشم ها حالا سخن مي گويند. قطره اشكم بر تنها دست بيرون از ملافه اش مي چكد. دستش خيس مي شود. دستم را به آرامي فشار مي دهد، سر به سختي مي جنباند و به چشم من باز هم خيره مي شود... مي خواهم كه با به آذين تنها باشم. پرستار مي گويد ديگر اصلا قادر به حرف زدن نيست. اما به سختي مي شنود.پرستار از اين حضور قاطع شگفت زده شده ،او چه مي داند به آذين كيست!... مي گويم مي خواهم تنها باشم. و با "به آذين" حرف مي زنم. از اينجا و آنجا. از ديروز و امروز... از نسل او و از نسل من... من بلند بلند حرف مي زنم و او تنها شنونده است... « بله،آقای به آذین،روزگاری است سخت،بیرحم،ولی برای نیرومندان زیبا است...» يار، فنجان چاي را مي آورد صداي نسل مياني از اتاق مجاور به گوش مي رسد... كاوه و ناهيد هستند كه حكايت سالهاي رفته مي كنند.... بيست و هفت سال حالا از آن روزها گذشته است و آن نسل كه در ميدان رزم عاشق شد و خواست كه جهان را نقشي نو زند، امروز ميانسالي را ميزبان شده است و پدر كهنسالشان امروز در بستر ... يار، روايت مي كند از روزهاي گذشته و خانه، و آن دو تن ديگر، شوخ و شنگ، با نمي از اشك، يادها را رج مي زنند. هفت سال زندان كاوه به پايان رسيد و از امواج شصت و هفت سلامت جان به در برد و اين تنها آرزوي به آذين بود در آن سال بد.... و كاوه هي سخن مي گويد و آن ديگري نيز... يار،فرزندانش را نظاره مي كند. و پدر در اتاقي ديگر رو به پنجره اي سبز كه بي هيچ سخن تنها دراز كشيده است و هرازگاهي سري مي جنباند. به آذين هوشيار است. تمام فعل و انفعالات پيرامون را زير نظر دارد اما برنشيت قديمي ريه ها ،سكته هاي پي در پي مغزي و وضع نامساعد قلب او همراه درد كهنسالي شده و در اين دو ماه كاملا او را از پا انداخته است. رنگ و روي او خوب است اما پرستار مي گويد وضع ريه ها اصلا خوب نيست و در اين دو روز اخير به طرز مشهودي سنگين تر شده است. شمعي را مثال مي زند كه هر روز دارد آب مي شود. مي گويد در طول اين مدت به خواست خود او، تنها افراد معدودي مجال ملاقات با "به آذين" را يافته اند. كاوه از روزي مي گويد كه سايه و همسرش به ديدن به آذين آمدند… يادها باز مي آيند،باز مي روند...،آسيا،يلدا و.... كاوه از چند جلد خاطرات پدر "از هر دري..." مي گويد كه مربوط به سالهاي پس از پيروزي بهمن است و همچنان در مميزي ارشاد گرفتار مانده است. آن سوتر پيانويي است كه تصوير فرزند ديگر "به آذين" زرتشت كه در جواني با بيماري قلبي در غربت ناخواسته از دست رفت روي آن قرار گرفته و در كنار آن چند اثر نقاشي مدرن و چند تكه مبل. كاوه مي گويد كه پدر،از اين وضعيت به ستوه آمده و مدتي پيش گفته است كه من ديگر مي خواهم بروم و به هيچ دارويي لب نمي زنم. حالا داروها از طريق سرم به بدن او مي رسند. مي گويد كه پدرش اكنون در ميان عشق به زندگي و خستگي از وضعيت موجود خود قرار گرفته است. همسر به آذين ،دليل اصلي اين افول فيزيكي را رنجي كه در زندان هشت ساله دهه شصت متحمل شد و از دست رفتن نوه بيست و دو ساله ا ش به دليل عارضه قلبي، در شهريور گذشته مي داند.تصوير "آذين" بيست و دو ساله دانشجوي سال آخر مهندسي صنايع غذايي،فرزند كاوه و عزيزدردانه به آذين با كمي فاصله آن سوتر تخت اوست. يار مي گويد كه «"آذين" همه چيز به آذين بود و رنج هجرانش كمر به آذين را شكست.... از شهريور به اين سو وضع جسماني او هر روز وخيم تر شد...» حالا اين همان "خانه" است. همان آدم ها،همان ميزها و صندلي ها و پرده ها، و ياراني كه حالا نيستند... تلنبار يادها اشك را نيز مجال فرو چكيدن نمي دهد ... يادهايي كه كاوه را پرواز مي دهد تا از آن بند لعنتي بگويد و از ياد حيدر و از پدر و و و .. بار ديگر به اتاق به آذين مي روم. دستش را كه مي بوسم، چشم باز مي كند. به چشمانم دوباره خيره مي شود. بلند مي گويم « آقاي به آذين! دوستتان داريم» سر خود را به زحمت تكان مي دهد و خيلي زود چشم ها را بر هم مي گذارد. به آذين خوابيده است. آرام آرام... این به آذین ماست که در پایان راه خود تنها می رود.. چونان خدایان در پیکارهای ایلیاد.. دیوار سوزانی از دود او را در میان گرفته است... این آنت است که می گوید ،رنج بردن، آموختن است؟!،« سرنوشت!پیش برو!تو را از آن سپاس می گویم که مرا پله ای شمردی و پا بر من گذاشتی.. و من توام. من سرنوشتم.» حالا شب شده است و حجم شب سيماي خانه را به تمامي آلوده اما نسيم بهاري ماه ارديبهشت مي وزد و شاخه ها تكان مي خورند. به آذين هست هنوز... او دارد نفس مي كشد... چشم های کم سویش با من سخن می گویند،«شب به خیر زمین من!با تو وداع نمی کنم..تو را باز خواهم یافت....»

*تولد*
محمود اعتمادزاده (به آذين) در سال 1293 خورشيدي در شهر رشت بر خشت اين جهان افتاد. آموزش ابتدايي و متوسطه را در شهرهای رشت و مشهد و سپس در تهران ادامه داد. او در سال 1311 جزو دانشجويان اعزامي ايران به فرانسه رفت و تا ديماه 1317 در فرانسه ماند و از دانشكده مهندسي دريايي برِست (Berest) و دانشكده مهندسي ساختمان دريايي در پاريس گواهينامه گرفت.
به آذين هنر و ادبیات را نه فقط برای هنر بلکه برای ترسيم واقعيت هاي دگرگون شونده اجتماعي میداند. او در این رابطه گفته است: "... كه ميتوان و بايد به ياري هنر جامعه را دگرگون كرد و شاعران و نويسندگان در برابر مردم و تكامل اجتماعي متعهد و مسئول هستند..." از این رو بود که از هیچ تلاشی برای دگرگون کردن جامعه به نفع زحمتکشان فروگزار نکرد نه زندان و شکنجه و نه محرومیتهای اجتماعی و شرایط سخت زندگی او را از این راه مقدسی که انتخاب کرده بود باز داشت.
به آذين درباره وظیفه هنرمند میگوید: " هنر، بازآفريني واقعيت است و در آن ناگزيري و ضرورت است، اما ضرورتي كه در بازآفريني هنريست و از خود هستي هنرمند و پيوند ناگسستني اش با واقعيت برميجوشد. با اجباري كه به دست آويز اين با آن اصل، حاكميت فرد يا گروه ممكن است از بيرون بر هنرمند وارد آيد از بيخ و بن مباينت دارد، يكي قانون رشد و گسترش واقعيت است و ديگري فرمان هوس فرد يا منافع و اغراض گروه حاكم و اينجاست كه مسئله آزادي براي هنرمند مطرح ميشود و به علت خصلت اجتماعي هنر، آزادي هنرمند خواه ناخواه به آزاديهاي فردي كشيده ميشود و مسئله به مقياس سراسر اجتماع گسترش مييابد."
به آذين با چاپ داستانهاي بيشمار و ترجمه هاي گرانقدر از آثار مشهور جهاني از برجسته ترین چهره های ادبيات معاصر ايران محسوب می شود.
ترجمه ها: : بابا گوريو ـ زنبق دره ـ چرم ساغري ـ دختر عمو بت (از بالزاك)، "اتللو" و "هاملت" (شكسپير)، "ژان كريستف" و "جان شيفته" (رومن رولان)، "دن آرام" و "زمين نوآباد" (شولوخوف)، استثنا و قاعده (برتولت برشت)، و چند اثر ديگر .
.
ديگر آثار:
كمدي انساني (بالزاك)، درباره ترجمه ، پيش از عمل ، خاطراتي درباره ماياكوفسكي ، واسكا، دانش ژنتيك و مسئله زندگي ، امتحان (داستان)، من و تو، راه ها، آنها براي ميهن جنگيدند، پراكنده ، به سوي مردم ، دختر رعيت ، نقش پرند، مهره مار، شهر خدا، از آن سوي ديوار، خانواده امين زادگان(رمان ناتمام) ، معراج پيام نوين، منتخب داستانها ، از هر دري سخني كه سه مجلد آن تاكنون چاپ شده ، بر درياكنار، قالي ايران، گفتار در آزادي و مقالاتي در زمينه نقد ادبي و تاريخي در مجله هاي صدف، كتاب هفته، پيام نوين
*آزادي، آزادی،آزادی*
به آذين در عرصه روزنامه نگاري نيز حضور پررنگي داشته است و مدتي نيز سردبير "كتاب هفته" و "پيام نوين" بود.
او به همراه جلال آل احمد در سال 1347 بنيان كانون نويسندگان ايران را بنا مي نهند. وی در نخستین بیانیه کانون نويسندگان با تصویر شرایط خفقان حاکم بر فضای سیاسی، اجتماعی ، فرهنگی کشور توسط نظام پادشاهي به مبارزه با آن پرداخت و وظیفه انسانی هر ایرانی را مبازه برای آزادی عنوان كرد. در بخشی از نخستين بيانيه ی کانون نويسندگان ايران كه به قلم محمود اعتماد زاده(م.ا.به آذين) به نگارش درآمده است، مي خوانيم:
"منی که به سانسور انديشه و گفتار خود تن می دهم،منی که به بهانه ی ترس،از يک طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی کنم،رای نمی دهم،انتخاب نمی کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بينم و دم نمی زنم، منی که بايد بروم و در برابر ميزی بنشينم و حساب عقيده ی خود را و ايمان خود را، حساب دوستی های خود را و دشمنی های خود را ، حساب ديروز و امروز و فردای خود را به بيگانه ی سمجی که نماينده ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه ی اهانت را به دست خود امضا کنم، من شايد آزادی را بفهمم ولی جرات آزادی ندارم.
نقصی، علتی در شخصيت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم وگرنه شايسته ی نام انسان نيستم."
به آذين به عنوان یکی از سازماندهندگان برگزاری ده شب شعر و سخنرانی در انجمن فرهنگی ايران و آلمان، يا انستيتو گوته، در مهرماه سال 1356 نقشي كليدي در روند تحولات جاري تا انقلاب بهمن ايفا كرد. شب هايي كه با صداي سعيد سلطانپور،"بر ميهنم چه رفته است..."زير باران تند گره خورد، تا دكتر غلامحسين ساعدي ممتد شد و آمد تا حضور حاظر "به آذين". او در فرازي از سخنان تاريخي خود كه در واپسين شب از شب هاي شعر انستيتو گوته ايراد كرد مي گويد:
" در اين جمع، هرشب، بارها و بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان رسيده است. بارها و بارها شنيده ايد که ما خواستار آزادی انديشه بيان، آزادی چاپ و نشر آثار قلمی، آزادی اجتماع و سخنرانی هستيم و اين همه بر مقتضای قانون اساسی ايران، متمم آن و اعلاميه جهانی حقوقی بشر.
خواست ما، بازگشت به آزادی است. آزادی غايت مقصود ماست، امروز و هميشه. ما اين آزادی را حق همه می دانيم و برای همه می خواهيم؛ همه، بدون کم ترين استثنا.
دوستان! جوانان! ده شب به صورت جمعيتی که غالبا سر به ده هزار و بيشتر می زد، آمديد و اينجا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه حوض، نشسته و ايستاده، در هوای خنک پاييز