و روزهايي كه من نمي نويسم اينجا.روزهايي كه راه رفتن بر اسفالت خيابان هم
مجوز مي خواهد. دانشگاه رفتن و نرفتن و نفس كشيدن كه تو گويي كه تنها
تاريخ ميهنم پيش چشم رژه مي رود و لام تا كام نفسي نمي گشاييم ما. و هستيم
و همچنان. بهروز كريمي زاده را خوب ديدم. و خوشحال تر كه انقدر خوب است.
پسرك خوب پر شر و شور كه تازه رهيده است از بند و حديث بي قراري است اين
روزهاي نخست "ازادي" براي همه كه هر يك بگونه اي طعمش را چشيده اند. كه "آزادي" مضحك ترين واژه ي ممكن است انگار در پاتاوه اي كه اكنون ما را نام
گذاشته اند. روزهايي كه همچنان مي گذرد. موهايي كه در ان سياه تنگ و ترش
سفيد شدند زياد. و ديدم شماره ي موهاي سفيد بهروز را هم كه در ميانه ي
چشمان جستوگر انها كه به ديدارش امده بودند هي مي خنديد زياد پس پشت چشم ها. و قيل و قال تماشاچيان و
چشم هاي ما همه يك يك باران تا كه باراني...و سر به خنده هايي كه تاريخ ماست همه ي انها .
مادراني كه در انتظارند. هيچش تفاوت نيست كه پوشيده در چادري باشي ايستاده
رو به "قبله" اي و يا كه گيسوان رها در اعماق سياهي هاي يك شب كه بلند مي
نوازدت و شكنجه گاه و شكنجه گر را خجل كرده باشي از حضور خود. او مادر
است. و اين ما. و اين قلم كه اكنون از ميانه ي شهر شلوغ دود باز مي ايد و
بيش از انچه در خود است سرشار. موهايي كه حوب سفيد شدند.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل آصفی
|
من،نام کوچکم سهیل،نام فامیلم آصفی . زاده شدم در سیزدهم آبان ماه یک هزار و سیصد و شصت و یک خورشیدی. شناسنامه ام را یک سال بزرگتر کردند تا زودتر به مدرسه بروم،تا زودتر بزرگ شوم،بزرگ!،اما من همچنان کوچک ماندم... روزنامه نگارم و دانشجوی رشته سینما. جستجو ،مرا به هر وادی می کشاند. رهای رهای رها... باشد که تقوای ما خاموشی نباشد...